شناخت زبان یک شاعر، زمینۀ درک دقیقتر شعر او را فراهم میسازد؛ بنابراین به موازات توجّه به محتوا و جنبههای ادبی، ضرورت دارد تا علل گوناگونی که منجر به تأثیرگذاری در یک بافت زبانی میشود، شناسایی شود. سپهری جزو شاعرانی است که زبان خاصّی دارد و برای درک شعرش، علاوه بر ادراک ادبی، به ادراک زبانی هم باید مسلّح بود. مقبول شدن و مقبول ماندن یک شاعر، تا حدّ زیادی منوط به انتخاب درست واژگان و همنشینی و الفت بین آنهاست. سپهری از معدود شاعرانی است که در عصر حاضر، زبان ویژهای دارد. مأنوس ساختنِ واژگان امروزی با واژگان آرکائیک، استفاده از واژگان محاورهای و محلّی در کنار واژگان معیار، از شاخصههای شعر اوست.
تا کنون کتابها و مقالههای فراوانی دربارۀ شعر سهراب سپهری نوشته شده است. برخی از آنها شامل جنبههای ادبی و یا خاطرات و سالشمار حوادث و اتّفاقات است و برخی شامل مقایسۀ سپهری با دیگران (مانند مقایسۀ سپهری با جبران خلیل جبران). تا جایی که نگارنده اطّلاع دارد، منابع انگشتشماری وجود دارد که تا حدّ زیادی به بررسی واژگان اختصاص دارد؛ منابعی مثل «سپهری، مفسّر آیههای قدیمی»، «ویژگیهای زبان سپهری»، «هنجارگریزی در شعر سهراب سپهری»، و بخشهایی از کتاب «ساختار زبان شعر امروز».
نگارنده درصدد است به بررسی همهجانبۀ واژگان بپردازد و با وجود محدودیّت منابع، نگاه جامعتر و کاملتری ارائه کند و ابهاماتی چند را ـ در حدّ توان خود ـ برطرف سازد.
2. بررسی واژگان از نظر نوع و ساختمان
2.1. اسم
«اسم (یا نام) کلمهای است که بدان مردم یا جانور یا چیز را نامند» (یاسمی و دیگران، 1371: 29). بخش گستردهای از واژگان بهکاررفته در هشت کتاب، اسم است. آنچه توجّه را جلب میکند، وجود اسمهای معمولی زبان است که در بافت و زنجیرهای نوظهور، جلوه میکند. «سپهری در شعرهایش، واژهها را با استفاده از شِگِرد آشنازدایی، در ترکیبات تازه و ناآشنا به کار میبرد و معانی نهفتهشان را آشکار میکند» (مقدادی، 1378: 109).
2.1.1. اسمهای سادۀ شاذّ
سپهری نیک میداند استفاده از واژههای نامأنوس، موجب تضعیف ارتباط شاعر با خواننده میشود؛ بنابراین افراط نمیورزد و فقط چند واژه از این دست به کار میبرد:
پادمه[1]: عنوان یکی از شعرهای سپهری (1376: 219) «پادمه» است که برخی آن را «نیلوفر» معنی کردهاند.
سِلخ (=سَلخ): «یاد من باشد فردا لب سِلخ، طرحی از بزها بردارم» (همان: 354).
«سلخ، مترادف "استَلخ" است که تلفّظ محلّی استخر، و استخر... هنوز به صورت کاملاً پویا در گویش مردم نیاسر جاری است» (قائمپناه، 1389: 57).
شاسوسا[2]: پرتو بیضایی کلمۀ «شاسوسا» را «شاهِ سوسا» و آن را مأخوذ از عنوان نام شاه ساسانی میداند و میگوید: «یکی از پادشاهان ساسانی که اَنوشآباد (نوشآباد فعلی، از توابع آران و بیدگل) را احداث کرده، در آن مدفون است» (سنجری، 1378: 74).
2.1.2. اسم مشتقّ
برخی واژههای بدیع که سپهری با پسوند «ستان» ساخته، عبارتاند از:
خوابستان: «فرسودۀ راهم، چادری کو میان شعله و باد، دور از همهمۀ خوابستان» (سپهری، 1376: 195). به معنی جایگاه خواب است، امّا از این واژه استقبال نشده و امروزه کمکاربرد است. حتّی خود سپهری هم فقط یک بار از آن استفاده کرده است.
هیچستان: «به سراغ من اگر میآیید، پشت هیچستانم» (همان: 360).
سپهری، هیچستان را چهار بار معادل «ناکجاآباد» به کار برده است.
2.1.3. اسم مرکّب
سایهـآفتاب: «در سایهـآفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد» (همان: 140). هر یک از اسمها، بخشی از یک پدیده را نشان میدهند؛ مثلاً سایهـآفتاب یعنی آمیختگی سایه و آفتاب؛ یا به تعبیر دیگر، «نه سایۀ مطلق و نه آفتاب مطلق».
دریاـپریان: «صدا نیست. دریاـپریان مدهوشاند. آب از نفس افتاده است» (همان: 187). شاعر بهجای استفاده از شکل معمولی واژۀ «پریِ دریایی»، از شکل نو و بیسابقۀ «دریاـپری» استفاده کرده و با پسوند تصریفی «ان»، شکل جمع ساخته است. در واقع، این نوع نوآوری به دلیل تخطّی از هنجارهای زبان به وجود آمده است؛ زیرا «گریز از هنجارهای نحوی، به ترکیب واژگانی نو میانجامد» (سجودی، 1377: 21).
عقابـآشیان: «رفتم، غرورم را بر ستیغ عقابـآشیان شکستم» (سپهری، 1376: 159). عقابـآشیان یعنی «آشیانِ عقاب»؛ احتمالاً شاعر، سهولت تلفّظ و طمأنینۀ الفاظ و کاهش هجاها را، به دلیل حذف نقشنمای اضافه، در نظر داشته است.
2.2. صفت
2.2.1. صفت ساده: این صفتها در هشت کتاب سپهری، متنوّع و گوناگون است. به نظر نگارنده، تنوّع صفتها ـ بهویژه در زمینۀ رنگها ـ آنقدر زیاد است که خوانندۀ آگاه و دقیق میتواند به نقّاش بودن صاحب آن اشعار پی ببرد؛ صفتهایی چون سبز (37 بار)، سیاه (18 بار)، سفید (16 بار)، سرخ (8 بار)، کبود (5 بار)، زرد (2 بار). سپهری به رنگ سبز بیش از دیگر رنگها توجّه کرده و به سبب همین علاقه، در عنوان یکی از شعرهایش، دو بار این واژه را میبینیم: «از سبز به سبز» (همان: 388). رنگ سبز، جایگاه مثبت و ویژهای در فرهنگ اسلامی دارد و توجّه خاصّ سپهری به آن، حاکی از «عرفان» شاعر است. رنگ سبز، به طور عامّ، در فرهنگ بشری و ایرانی و بهویژه در ادبیّات فارسی، همیشه نماد بهار و زندگی و امید بوده است.
2.2.2. صفت مرکّب: صفتهایی که در شعر کلاسیک به کار نرفته و ظاهراً سپهری خودش آنها را ساخته است، که عبارتاند از:
صورتخاموش: «مانده بر این پرده لیک، صورتخاموش» (همان: 21)، به معنی «دارای ظاهری آرام».
فسادپرور: «بویی فسادپرور و زهرآلود / تا مرزهای دور خیالم دویده است» (همان: 49).واژۀ فسادپرور به قیاس واژههای «دینپرور، بلاپرور، جانپرور» ساخته شده است.
شیرافشان: «گاوهاشان شیرافشان باد» (همان: 346). شاعر با استفاده از قالبهای موجود، صفت بسیار خوشایندی ساخته است. واژۀ شیرافشان به قیاس واژههای «خونافشان، جانافشان، زرافشان» ساخته شده است. «شاعر از هنجارهای مربوط به همنشینی واژگان در ساخت کلمات مشتقّ، تخطّی کرده است و به بدعتواژهای چون شیرافشان دست یافته است» (سجودی، 1377: 20).
3. واژهگردانی[3] (تغییر طبقۀ دستوری واژه)
3.1. صفت بهجای اسم
«و بیاریم سبد / ببریم این همه سرخ / ببریم این همه سبز» (سپهری، 1376: 293). در این نمونه، با مقولۀ دستوریای که کاربرد عامّ یافته باشد، روبهرو نیستیم. گاهی یک ترکیب وصفی دگرگون میشود و واژهای که صفت بوده، در ابتدای ترکیب میآید و جایگاه اسم را میگیرد. در هشت کتاب، چند بار شاهد این اتّفاق هستیم.
روشنِ شب[4] (سپهری، 1376: 23)
«روشن» به معنیِ روشنایی، صفت بهجای اسم است. به نظر نگارنده، آن را با کسره باید خواند؛ زیرا ترکیب اضافیِ «روشنِ شب» نوعی فراهنجاری یا هنجارگریزی دارد که یکی از ویژگیهای بارز شعر معاصر و از جمله سهراب سپهری است. مشابه این ترکیب را نیما و شاملو نیز به کار بردهاند:
نیما: «پایانِ این شب / چیزی بهغیرِ روشنِ روزِ سفید نیست» (یوشیج، 1370: 281).
روشن به معنی روشنی، بهعنوان اسم به کار رفته است.
شاملو: «من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم / بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچۀ بنبست (شاملو، 1353: 135).
«بلند» که صفت بوده، کارکرد اسمی یافته و به معنی «بلندا» به کار رفته است. «صفت در مفهوم اسمی کارکرد یافته و بر اسم، پیشی گرفته است» (علیپور، 1387: 83).
سرخِ غروب: «ریخته سرخِ غروب / جابهجا بر سرِ سنگ (سپهری، 1376: 27).
شاید بعضی صاحبنظران، در درستی مطلب مطرحشده تردید داشته باشند و آن را ترکیب وصفیِ مقلوب به حساب آورند؛ برای مثال، آقای دکتر بحرالدّین علیزاده، که تمام اشعار سپهری را به خطّ روسی (سیریلیک) چاپ کرده است، آن را به شکل وصفی مقلوب «روشنشب» و بدون کسره، ترجمه کرده است (علیزاده، 2005: 12).
نمونههایی دیگر: «و بیکرانِ ریگستان سکوت را» (سپهری، 1376: 155).
«گفتی سیاهِ پردۀ توری بود / که روی وجودش افتاده بود» (همان: 115).
«در گفتار رایج، بسیاری از صفتها ممکن است بسته به نقشهای گوناگون، در معرض اسمگردانی و قیدگردانی قرار بگیرند؛ مثلاً صفتهای بد و خوب میتوانند معنای صفتی، اسمی و یا قیدی داشته باشند» (پِیسیکوف، 1380: 85). شایان ذکر اینکه در انحراف صفت[5]، صفتگردانی[6] صورت نگرفته است؛ یعنی از نظر دستوری، از صفت استفاده شده، امّا در جایگاه خودش قرار نگرفته است.
3.2. قید بهجای اسم (قیدگردانی)
«با بدنی از همیشههای جراحت» (سپهری، 1376: 416). واژۀ «همیشه» قید است، ولی سپهری آن را مانند اسم، جمع بسته است.
3.3. ضمیر مبهم بهجای اسم (ضمیرگردانی)
«و رفت تا لب هیچ» (همان: 401). تبدیل «صفت مبهم» به «ضمیر مبهم» و یا برعکس، یکی از اتّفاقات رایج زبان است، امّا استفاده از ضمیر مبهم در جایگاه «اسم»، جزو کاربردهای بدیعی است که در شعر سپهری، به وفور میتوان یافت. سپهری 27 بار واژۀ «هیچ» را به کار برده است که 11 بار کاربرد اسمی دارد.
اتّفاقی که در شعر سپهری میافتد، اتّفاقی نیست که تنها در زبان رخ بدهد، بلکه اتّفاقی است که نخست در ذهن وی رخ داده و سپس از رهگذر اندیشۀ مخیّل، به زبان منتقل میشود... در حقیقت، این ابهام و پیچیدگی، ناشی از رفتار سپهری با زبان نیست، بلکه برخاسته از ذهنیّت خاصّ اوست (ترابی، 1376: 14).
3.4. اسم بهجای صفت
اسم به ندرت میتواند جایگزین صفت شود و عمل توصیف را انجام دهد؛ فقط سه نمونه از این کاربرد دیده شد:
سیم:«حوریانِ چشمه با سرپنجههای سیم» (سپهری، 1376: 146). سپهری از واژۀ «سیم» که اسم است، صفت اراده کرده و به معنی «سیمین» به کار برده است.
سایه:«سایهتر شدهام» (همان: 179). سایه اسم است نه صفت، ولی با افزودن پسوندِ «تر» صفت از آن ساخته است.
فریب:«سپیدیهای فریب روی ستونهای بیسایه، رجز میخوانند» (همان: 84). فریب را به معنی «فریبنده» به کار برده است. نگارنده بر این باور است که همۀ نوآوریها مقبول واقع نمیشوند و فقط شاعرانی که مبتکرانه، و با توجّه به نیاز زبان، آن را تغییر میدهند، زبانشان ماندنی و دلپذیر میشود.
4. بررسی همنشینی واژگان و ترکیبسازی
4.1. ترکیب اضافی
سپهری برخی ترکیبها را مستقیماً اقتباس کرده (مانند «سرود زندۀ دریانوردهای کهن[7]» یا «نیلوفر وارونۀ چتر[8]»)، امّا ترکیبهای زیادی را مبتکرانه ساخته است (مانند «چرخ زرهپوش»، «پشت حوصلۀ نورها»، «موپریشانهای باد»، «سبزهزارِ میز»، «خوشۀ بشارت»). واژۀ «مرگ» بسامد زیادی در شعر سپهری دارد. این واژه دو بار مضاف شده، آنهم «مرگ رنگ» (سپهری، 1376: 11 و 54)، و پانزده بار در جایگاه مضافٌالیه قرار گرفته است.
درۀ مرگ: «اینجا؟ نی! در درۀ مرگ» (همان: 230). ترکیب زیبای درۀ مرگ «در یکی از اشعار آلفرد تنیسون آمده است. عنوان شعر، Charge of the Light است» (حسینی، 1379: 71).
سیبِ طلا:«در خاکی، صبح آمد؛ سیب طلا، از باغْ طلا آورد» (سپهری، 1376: 232). از ترکیبهای اضافی است که با اندکتغییری به ترکیب وصفی تبدیل میشود؛ به این شکل که اگر گفته شود «سیب طلایی»، با یک صفت نسبی روبهرو میشویم که جنس موصوف خود را بیان میکند. «در فرهنگ یونانی، سیبِ طلا، هم نشانۀ عشق و سازش و هم ناسازگاری و فرجام بد است» (نوربخش، 1376: 85).
نوشیدن شب:«شب را نوشیدهام / و بر این شاخههای شکسته میگریم» (سپهری، 1376: 83). این ترکیب، اضافۀ استعاری است و شاعر با نیروی تخیّل خود، «شب» را نوشیدنی دانسته است.
پیمودن نور: «نور را پیمودیم، دشت طلا را درنوشتیم» (همان: 192). این ترکیب همراه با ترکیب قبلی (نوشیدن شب) «علاوه بر حالات استعاری، نوعی آشناییزدایی نیز دارند» (رامشینی، 1385: 71).
معراج شقایق:«به سر تپۀ معراج شقایق رفتند» (سپهری، 1376: 361). این ترکیب اضافی، قداست خاصّی دارد. شقایق در ادبیّات فارسی نماد شهید است. همراه شدن این اسم با واژۀ «معراج» (که یادآور معراج پیامبر بزرگوار اسلام(ص) است) سابقه ندارد. «سازۀ نامتداولِ معراج شقایق را شاید از مولوی گرفته باشد که گفته است معراج حقایق» (غیاثی، 1387: 51). به نظر نگارنده، حتّی در صورت الگوبرداری از مولانا، باز هم این سازۀ ارزشمند، اهمّیّتش را از دست نمیدهد.
چینیِ تنهایی:«مبادا که ترک بردارد / چینی نازک تنهایی من» (سپهری، 1376: 361). یکی از زیباترین ترکیبهای بلیغ سپهری است که «ترکیبی است از اسم ذات و معنا. چینی، واقعیّتی است روزمرّه، ولی چینیِ تنهایی نداشتیم» (غیاثی، 1387: 59).
سفالینۀ انس:«و سفالینۀ انس، با نفسهایت آهسته ترک میخورد» (سپهری، 1376: 334). این واژهها به تنهایی نوآوری ندارند، ولی همنشینی آنها در گروه اسمی، در شعر هیچیک از شاعران قدیم و جدید، سابقه نداشته است. «سپهری در هشت کتاب حدود 390 ترکیب تشبیهی آورده که اغلب آنها بر اساس مشبّهبه+مشبّه است. در موارد کمی هم، ترکیب تشبیهی را بر اساس مشبّه+مشبّهٌبه استوار کرده است» (ریحانی، 1385: 107).
4.2. ترکیبهای وصفی
گوشۀ پژمردههوا:«روزگاریست درین گوشۀ پژمردههوا / هر نشاطی مردهست» (سپهری، 1376: 12). «پژمرده» صفتی است که عموماً برای گیاهان به کار میرود. این صفت با یک اسم همراه شده و صفت جدیدی ساخته است که سابقۀ کاربرد ندارد. هوا مانند گلی پژمرده پنداشته شده و منظور شاعر، ظاهراً هوایی است نامناسب. شاید بتوان گفت منظور از واژۀ «هوا»، محیط و فضایی نامناسب از نظر سیاسی واجتماعی است.
غمی غمناک:«دیگران را هم غم هست به دل / غم من لیک غمی غمناک است» (همان: 32). غمناک، صفت مشتقّ است که برای واژههای گوناگونی استفاده میشود، امّا کنار هم قرار گرفتن «غم» بهعنوان موصوف و «غمناک» بهعنوان صفت و ساختن یک گروه اسمی، بیسابقه است.
باد هراسپیکر:«باد هراسپیکر / رو میکند به ساحل و در چشمهای مرد / نقش خطر را پررنگ میکند» (همان: 58). هراسپیکر به معنی هراسناکپیکر استفاده شده است. چنین ترکیبی، سابقۀ کاربرد ندارد، بهویژه بهعنوان صفتی برای «باد».
فانوس خیس:این ترکیب در متن شعر به کار نرفته و صرفاً عنوان شعر است (همان: 79). بهرهگیری از صفت «خیس» برای فانوس، تازگی دارد و از ذهن خلّاق سپهری سرچشمه گرفته است. به نظر نگارنده، در این ترکیب، احتمالاً تأکید بر واجآرایی (نغمۀ حروف) بوده، وگرنه بهجای «خیس»، نمناک و مرطوب نیز مفید است که همین معنی را دارد. سپهری در جای دیگر برای اسم حقایق، صفتِ «مرطوب» را به کار برده است. علاوه بر این، شاید محاورهای بودن «خیس» که برای خواننده، همحسّیِ بیشتری را به وجود میآورد، سبب گزینش این واژه بوده است.
جهنّم سرگردان:«جهنم سرگردان! / مرا تنها گذار» (همان: 84). صفت
مشتقّ ـ مرکّبِ «سرگردان»، ظاهراً نخستین بار در کنار واژۀ «جهنّم» قرار گرفته است. در ادب فارسی ـ چه نظم و چه نثر ـ برای واژۀ «جهنّم»، صفتهایی به کار رفته است مثل سوزان، ولی سپهری کلماتی را در یک گروه قرار داده که تا قبل از آن، هیچگاه سابقۀ همنشینی در یک گروه اسمی را نداشتهاند.
دنیای بهتَهنرسیدنی:«در دنیایی رازدار / دنیای بهتهنرسیدنیِ آبی» (همان: 92). در این ترکیب وصفی نیز از واژۀ محاورهای استفاده شده و باعث نوعی تشخّصِ زبانی در اشعار سپهری شده است. واژۀ «بیانتها» صدها و شاید هزاران بار در شعر فارسی استفاده شده است، امّا «بهتَهنرسیدنی» در اشعار هیچیک از شاعران قدیم و حتّی معاصر دیده نشد.
وسعت بیواژه:«رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند» (همان: 393). این ترکیب زیبا، نامی است برای جهان معنوی. شاعر، هیچ واژهای را مناسب نامیدن آن «لامکان» ندانسته و از آن با صفت «بیواژه» یاد کرده است. پیشوند «بی»، جزو پیشوندهای فعّال زبان فارسی است و شاعرْ آگاهانه این پیشوند را با اسم زیبای «واژه» همراه کرده است.
خطّ مماس:«بینش همشهریان افسوس / بر محیط رونق نارنجها، خطّ مماسی بود» (همان: 370). اصطلاح ریاضیِ «خطّ مماس» را به معنی «سطحی» به کار برده است.
پشت حوصلۀ نورها:«و رفت تا لب هیچ / و پشت حوصلۀ نورها دراز کشید» (همان: 401). نوآوری و آرایۀ «تشخیص»، توجّه خواننده را برمیانگیزد و اثربخشیِ زایدالوصفی را به دنبال دارد.
موپریشانهای باد:«موپریشانهای باد! / گَرد خواب از تن بیفشانید» (همان: 146). ظاهراً «موپریشانهای باد» را به معنی گیاهان به کار برده است که باد، موهایشان را پریشان میسازد.
انگشتان شبانه:«انگشتان شبانهات را میفشارم، و باد، شقایق دوردست را پرپر میکند» (همان: 183). در این ترکیب، نه موصوف تازگی دارد و نه صفت، ولی قرار گرفتنشان در یک گروه، بیسابقه است.
انگشتهای روشن:«و ما حرارت انگشتهای روشن او را / بهسان سمّ گوارایی / کنار حادثه سر میکشیم» (همان: 314). در تقابل با ترکیب «انگشتان شبانه» ساخته شده است. اگر بتوانیم صفت «شبانه» را برای انگشتان به کار ببریم، قطعاً صفت «روشن» را هم میتوانیم.
هیچِ ملایم:«حضور هیچِ ملایم را / به من نشان بدهید» (همان: 328). قرار گرفتن «هیچ» بهعنوان هستۀ گروه اسمی، کمسابقه است و افزوده شدن صفتِ «ملایم» آن را شگفتانگیز و بیسابقه ساخته است. «ملایم»، صفتی است که از آن میتوانیم برای موصوفهایی که شدّت و ضعف دارند استفاده کنیم؛ مثلاً برای صدا.
گلهای ناممکن:«چرا مردم نمیدانند / که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟» (همان: 384). در این ترکیب عجیب و غریب که از اسم ذات و پیشوند فارسیِ «نا» به اضافۀ یک واژۀ دخیل عربی ساخته شده است، ظاهراً گلهایی منظور بوده که امکانِ به وجود آمدنشان صفر است. پیچیدگی نحوی نیز، بر غرابت این ترکیب افزوده است.
گنجشک محض: «صبح است / گنجشک محض / میخواند» (همان: 426-427). یکی دیگر از ترکیبهای عجیب و بیسابقۀ سپهری است که دربارۀ آن نوشتهاند: «اگر محض از ترکیب بالا حذف شود، چه بر جای میماند؟ یک منظرۀ سادۀ غیرشعری، بی آنکه هیچ تخیّلی در آن دخالت کرده باشد» (سیاهپوش، 1372: 69). یکی از صاحبنظران، گنجشک محض را «احساسات درونی شاعر» میداند (عطّاری کرمانی، 1388: 478). به نظر نگارنده، تعبیر زیبایی است که اگر هم کاملاً با نظر شاعر منطبق نباشد، احتمالاً چندان هم با آن بیگانه نخواهد بود.
5. بررسی واژگان از دیدگاه موضوعی و معنایی
مسلّماً سپهری که به چند زبان تسلّط داشته و حتّی به ترجمۀ اشعارْ دست یازیده، واژگان بسیار گستردهای در اختیارش بوده، امّا تعمّداً تا جایی که امکان داشته، واژگان فارسی را جایگزین کرده و در برخی موارد حتّی به واژهسازی دست زده است. بسامد اندک این نوع واژگان، توجّه و علاقۀ سپهری را به زبان فارسی اثبات میکند. تنوّع واژگان در مضامین مختلف نیز، حاکی از توانمندی و تسلّط شاعر است.
5.1. پدیدههای طبیعی
پدیدههای طبیعی در شعر سهراب سپهری بسامد زیادی دارند. یکی از دلایلش آن است که عارفْ با توجّه به پدیدههای خلقت، به خالق و آفریننده نزدیکتر میشود و شناخت کاملتری به دست میآورد. دیگر اینکه «شاعر، شهرنشینی و شلوغی آن را دیده و به کشورهای دیگر سفر کرده، دلزده از این هیاهوی کسالتبار به طبیعت روی میآورد» (رامشینی، 1385: 105).
«و نگوییم که شب چیز بدی است» (سپهری، 1376: 293). واژۀ «شب» در شعر سپهری
[1]. البتّه این اسم (پادمه) در متن شعر به کار نرفته است.
[2]. البتّه این اسم (شاسوسا) در متن شعر به کار نرفته است.
[3]. این اصطلاح، برگرفته از زبانشناس برجستۀ روس، پیسیکوف لازار ساموئولیچ، است.
[4]. عنوان پنجمین شعر مجموعۀ «مرگ رنگ» است؛ البتّه در متن شعر، از این ترکیب استفاده نشده است.
[5]. مانند «سکوت سبز چمنزار» که صفت «سبز» معمولاً بعد از چمنزار قرار میگیرد، امّا در اینجا با جابهجایی آن مواجه هستیم.
[6]. در مثال «سیاهِ پردۀ توری» که بهجای «سیاه» باید «سیاهی» قرار میگرفت تا روال عادی زبان باشد.
[7]. عنوان شعر بلندی است از کالریج انگلیسی به نامِ The Rime of the Ancient Mariner.
[8]. در شعر «جان گولد فِلِچر»، چتر به شکوفههای وارونه (recurved blossoms) تشبیه شده است.